X
تبلیغات
رایتل


تا رهایی

خوشا رهایی،خوشا اگر نه رها زیستن،مردن به رهایی.شاملو

تا نشست بر لب جوی

شعرِ " بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین" می خوانم

نفسی خنده کنان، چَهچهه ای کرد همین شعرو به نیزار گُریخت

من به دنباله ی او بی تفاوت به صدای گِله و جیغکِ برگان به زمین

راه می رفتم و پائیز به ما زُل زده بود

لَختکی روی به سنگ و دَمَکی روی برِ چوبِ تنِ تبریزی

که پلی بود به رودی بی آب

بنشستیم و به یاد آوردیم

کودکی ها، خوانده بودیم که هاگ، آلتِ تولید به مثل خزه هایی ست

که  روئیده به خاک

آه از آن وسوسه ای که به دلم راه نداشت

آه از آن وسوسه ای که به دلش راه نداشت

لیک، سنگ و یخ و باد

رود و نیزار و درختان

همه بی صحبت عشق، باز هم زیبا بود.

نوشته شده در یکشنبه 27 آذر 1390ساعت 21:43 توسط بهار| 34 نظر|

Design By : Mihantheme